چهارشنبه سوری ٩۶ :: پانیذ


چهارشنبه سوری ٩۶

درخواست حذف این مطلب
امروز، در آ ین ی سال؛ پس از گذروندن حجم وسیعی از بدبختی و بدشانسی محض، درحالیکه کل روز سعی می از فکر به اینکه «اگه خونمون بودم با بابام اینا می رفتیم بیرون شب چهارشنبه سوریو و کنار ایی بودم که دوسم داشتن و انقد آواره نبودم» خودداری کنم که اشکام نریزن پایین، درحالیکه شب پنج تایی تو ماشین در عین حالات تهوع همگیمون و اعصاب خوردی و فلان، دنبال یه جا برای رفتن میگشتیم، عین بدبختا داشتیم میگفتیم اگه الان تو شهرای خودمون بودیم کجا بودیم و چیکار میکردیم.و خیلی حسرت بارانه و بدبختانه بود.+ هرگز فکر نمی روزی برسه که حرفای اونایی که میگفتن «بذا بری تهران، ازش متنفر میشی» به حقیقت بپیونده+ چیزی کمتر از این نمی تونست شمال رفتن جذابو از دماغمون دربیاره.+امشب به بالونی که داشت تو آسمون بالا و بالاتر می رفت نگاه می و فکر می امشب چه شبیه و من چه وضعیتی دارم.